ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
47
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) در ميان اسيران مردى بود بنام ابى وداعة كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : او فرزند تاجر و پولدارى دارد و به زودى براى استخلاص پدرش بنزد شما خواهد آمد و چون قريش تصميم گرفتند در استخلاص اسيران عجله نكنند فرزند ابى وداعة نيز كه نامش مطلب بود به ظاهر تصميم قريش را پذيرفت ولى عملا نتوانست صبر كند و شبانه از مكه خارج شده و خود را بمدينه رسانيد و با پرداخت چهار هزار درهم پدرش را آزاد كرده به مكه برد . پس از اينكه چندى گذشت قريش از تصميم خود برگشته و براى آزاد كردن اسيران اقدام كردند . از جمله مكرز بن حفص بود كه براى آزاد كردن سهيل بن عمرو بمدينه آمد و با مالك بن وخشم - كه سهيل را دستگير كرده بود و اشعارى نيز در اين باره گفته بود [ ( 1 ) ] و ساير مسلمانان شروع بمذاكره كرد . عمر بن خطاب بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده گفت : يا رسول اللّه اجازه دهيد تا دندانهاى پيشين سهيل را درآورم و زبانش را از بيخ قطع كنم تا از اين به بعد نتواند بر عليه شما براى مردم سخنرانى كند ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : من كسى را مثله نمىكنم زيرا خدا همين كار را با من خواهد كرد اگر چه پيغمبر باشم . و برخى گفتهاند حضرت بعمر فرمود : شايد ( زبانش روزى به درد بخورد و ) براى ايراد خطبه در مقامى بايستد كه مورد مذمت نباشد [ ( 2 ) ] و بالجمله پس از گفتگوى زيادى كه مكرز دربارهء آزادى سهيل كرد مسلمانان بگرفتن فديه و آزاد كردن او راضى شدند . مكرز گفت : اكنون مرا بجاى او نگهداريد و او را آزاد كنيد تا بمكة برود
--> [ ( 1 ) ] ابن هشام اشعار مزبور را در ص 649 ج 1 سيرة نقل كرده است هر كه خواهد بدان جا مراجعه كند . [ ( 2 ) ] مقصود خطبهاى است كه پس از رحلت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هنگامى كه مسلمان شده بود در مكه ايراد كرد و شرحش در پايان همين جلد دوم بيايد .